زمستانی سرد،کلاغی غذا نداشت تا جوجه هایش را
سیر کند؛گوشت بدن خودش را می کند و به جوجه هایش
میداد تا بخورند.زمستان تمام شد و کلاغ مرد....
اما ....بچه هایش نجات پیدا کردند و گفتند:
خوب شد مرد ..خسته شدیم از این غذای تکراری...
این است واقعیت تلخ روزگار.....
سعی کن تو مثل این جوجه ها، بی معرفت نباشی
پدرا ومادرامون خیلی زحت کشیدند...یادت نره!!!
قدرشون رو بدونی...
|
امتیاز مطلب : 14
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4